تبليغاتX
اسمت هنوز ته دلم نفس می کشه


اسمت هنوز ته دلم نفس می کشه

ماندن پوسيدن نماندن و نماندن، ماندن در حركت است …

ميپوسي آخر گل لاله ي باغ رويش هندسي سيمان و سنگ پشت درخت خاطرات كودكي …

مي پوسي آخر …

دستت را به من نده … من منظمم.

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:44 AM توسط ردپا...|

مثل همیشه دیر خوابش میبره...حتی امشب که دیگه منتظر هیشکی نیس...

صبح به زور خودش رو از بند زنجیرای خواب رها میکنه...

باید زود راه بیافته که به موقع برسه...

 تا دوباره با اون منشی بداخلاق دعواش نشه...

نمیدونست حسش چیه..؟

تا حالا این نوعش نیومده بود سراغش...

فقط میدونس یه چیز گُنده س...

میخواس ترک برداره انگار...یا بشکنه...

یا عین یکی که فلجه... یه هو محکم بخوره زمین...

اونقد محکم که زانوهاش سیاه و کبود شه...

رفت جلو آیینه...

ناخوداگاه اشکاش پخش شدن رو صورت خواب آلود و نشُسته اش...

یه دوای آرام بخش خیلی گنده لازم داشت...خیلی خیلی گنده...

اون از خواب شب...اینم از بیداری...

هر روز یه ماجرای تازه...

عین تو فیلما...

اونقد زیاد که وقتی میخواد واسه کسی بگه...

فک میکنه از اون بچه های کم سن و ساله که واسه جلب توجه هی از خودشون داستان میسازن...

دلش میخواس استفراغ شه...بالا بیاره رو زندگی...

چیه...؟

حالت به هم خورد...؟

میخواست بمیره لعنتی...میفهمی؟

زد از خونه بیرون...

شروع کرد راه رفتن...

فکرشم نمیتونی بکنی که چه مسافتیو پیاده رفت...!

مغزش درد گرفته بود از اون همه وراجی...

دکتر :توده ی مدیستینال خلفی سمت راست که در مرحله ی اول مطرح کننده ی تومورهای عصبی

با منشا(Neural sheet)به ویژه ( norofibrom)و در مرحله ی بعد...................................................

چرند میگفت...

دکتره نگاش کرد و گفت نمیترسی که...البته یه کم ترس داره اما نگران نباش...خوش خیمه...

هه...چه دلداری باحالی...!

چه بدبختی تازه واردِ قشنگی...!

اون خلأ میاد سراغش...

خودشو...وضعیتشو یادش رفت...

نشست رو جدولای داغ خیابون...

نشستو به جای همه چی، به ازدست داده هاش فک کرد...

خنده داره...

احمقانه س...!

دعا میکرد کاش هر جا بود غیر از اونجا...

کاش یه جایی بود که توش از دست دادن نبود...

اصلا اگه قرار بود از دست بده چرا باید به دست می آورد...!!

قانون احمقانه ایه...!!!

این روزا همه چی مصیبته...

حتی نفس کشیدن...

دلش یه رفیق... یه همدل... یه هم صداروبا تمام وجود داد میزنه ...

یکی که نگرانش بشه...سرشو محکم بگیره تو بغلشو موهاشو بو بکشه...

آروم نوازشش کنه و بهش بگه...همه ی اینا یه خوابه...که همین روزا تموم میشه...

یکی که ساندویچش رو باهاش نصف کنه...قدم هاشو زیر بارون باهاش یکی کنه...

و شب صداهای گرفته و بارون خورده اشون زیر پتو موج بزنه...

و صدای سرفه هاشون همه رو بیدار کنه...

بالای اون کوه که سقف های صورتی اون پایین پیداس...باهاش یه استک بزنه تو رگ...

 و بعد ادای مستارو دربیارن و تانگو برقصن...

عکساشوآویزون کنه به دیوار اتاقش...

نگاش کنه...ن گ ا ش ک ن ه...زل بزنه تو چشاش...

اسمشو داد بزنه...

یه عالمه عشق بازی...

بدون هیچ شرط و شرایطی... لازم نیس عاشق هم باشن... فقط بی حد و مرز...

فقط بی حد و مرز... ب ا  ه م   ب ا ش ن...

.

.

.

مزخرفه...

همش...

همه ی همه اش...

از همون ازل تا به آخر...

خودش این تنهایی...این سکوت آشغال لعنتی رو انتخاب کرده...

چوب شده...سنگ شده...

داره می افته...اما هرکی میاد دستشو بگیره... با مشت می کوبه ته قلبش...

بمیره راحت شه...خودش...همه...

سعی میکنه یه طوردیگه تا کنه با زندگی...

یه طور بهتر...

یکی از اون طورهای متفاوت با بقیه...

وقتی بودنش تو خیلی چیزا سخته...

خیلی سعی کرد که بگه...

بگه که...

اما نمیدونم چرا نشد بگه...

بشین راضی باش...

هی از دور تجربه کن...

هی جودی شو...سارا شو...لاله شو...

هیشکی نمیاد بت بگه...عزیزم...آروم بمیرکنارم...

بتمرگ...راضی باش عزیزم...

راضی باش...

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:45 AM توسط ردپا...| |

ردپای سیاهت داره کم کم همه ی زندگیمو تو آتیش خاطره هامون میسوزونه...

روز به روز دارم تبدیل میشم به آدمی که متنفرم ازش...

یه آدم با یه غرور کاذب و برخورد خشک و سردش که میدونم اصلا به صورت معصومش نمیاد...

با گوشه گیری ها و خودخواهی ها و دلمردگی ها...

.

.

تو مقصری...آره...همه چیز رو میندازم گردن تو...چون همشو از چشم تو میبینم...

تو مقصری ی ی ی ی ی..!!

.

.

دارم با تاثیرات تو رو زندگیم...همه رو فدای اون چیزی میکنم که ازم دریغ کردی...

به همه نه میگم...حتی به اونی که تیکه کلامش موتیه...

و با وجود بد دهنی هاش...میدونم ته قلبش یه دریا ی صاف و آبی هست...

که میتونه به من آرامش ابدی هدیه کنه...

یا به اون همکلاسی که با اینکه تو قلبش یه عالمه مهربونی پنهونه...

اما وقتی" نه" میشنوه...تحقیرم میکنه...

یا به پسر عمه ام که با اینکه میدونه بازم "نه" میشنوه...هر سال که روز تولدم میشه...

نصفه شبی ذوق مرگم میکنه...

یا به هم وبلاگی محبوبم با همه ی خوبی هاش...عشق و محبت بی دریغش...میگم نه...

با اینکه همه ی وجودم می خواد داد بزنه" آره"... و بعد نگران دلش میشم...که مبادا دلگیر شه ازم...

این روزا داداش کنارمه...هیچ وقت حضور هیشکی اندازه ی اون آرومم نمیکنه...

میبینی....!! تنها نیستم...اما.............خیلی تنهام....!!!!

حس میکنم انگار یه چیزی تو تنم داره راه میره...

داره انگار ذره ذره ی وجودم رو می خوره...

یه جونور کوچیک عین یه مورچه...

انگار کل تنم رو سوراخ سوراخ کرده...

مغزم...قلبم...رگ هام...!!!

هیچی تو ذهنم بند نمیشه...نه اسم ها...نه قیافه ها...

فکرهام همش از مغزم میریزه بیرون...

انگار رگ هام خشک شده...انگار توشون خون نیست...

هه... راس راسی انگار نیست...!!!

 

چادر سفیدم رو سر میکنم...همونی که گلای صورتی داشت...

ماه رمضونی دستامو میگیرم سمت خدا...

فقط ازش یه چیز می خوام...

می خوام یه کاری کنه که این کابوس هرچه زودتر تموم شه...

همین...

 

 

پ.ن :  حس بدی دارم...

لعنت به همه چی...!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:16 AM توسط ردپا...| |

 

پ.ن: تولدم مبارک...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:45 PM توسط ردپا...| |

انگار همه ی تنم داشت تو آتیش میسوخت...

واقعا درد میکشیدم...

اما حتی  آخ هم نمیگفتم...نمیدونم چرا...!!!

مامان اشک تو چشاش حلقه زده بود و هی قربون صدقه ام میرفت...

اما بابا با همون نگاه مهربون همیشگیش فقط زل زده بود بهم...ساکت بود...

هیچی نمیگفت... میدونم براش عجیب بود...نگران بود که چرا من هیچی نمیگم...

منی که قدیما وقتی جاییم زخم میشد...الکی وانمود میکردم که خیلی درد دارم تا بابا نازمو بکشه...

 

رو تخت بیمارستان هی هوس های عجیب غریب به سرم میزد...

مثلا چشامو میبستم و تصور میکردم که به جای این که اینجا روی این تخت باشم...

و رگامو سوراخ سوراخ کنن...

تو یه جای شلوغ... بستنی میخورم اون طوری که دلم می خواد...

بدون این که نگران پاک شدن ُرژم باشم.....

یا مثلا تصور میکردم تو یه خیابون شلوغ قدم میزنم...فکر  که  میکنم...

یه هو یه خاطره ی خنده دار یادم میاد....همون جا غش می کنم از خنده...

و به جای خجالت کشیدن...عاشق اون نگاههایی میشم که زل زدن بهم...

یا مثلا تو این گرما داره بارون میزنه...میرم وسط چهار راه دستامو از دو طرف باز میکنم...

 سرمو بالا میگیرم تا دونه های درشت بارون درست بخوره وسط پیشونیم...

اصلا هم نگران این نیستم که همه بهم بگن...طرف عاشقه یا خوشی زده زیر دلش....

تصور میکردم الان دارم تا ته اون خیابون بی درخت... رو جدولاش با کتونی هام پیاده میرم

ونیازِفریدون میخونمو دیگه  هیچ 206 آلبالویی سرعتش رو با قدمهام هماهنگ نمیکنه و...

یا میرفتم بالای اون برج سفید رنگ... که  دور از همه به همه فکر کنمو بلندِ بلند...

نامجو بخونم و همه به جای این که با انگشت نشونم بدن....زیر لب باهام زمزمه کنن...

 

گفتا من آن ترنجم......کان در جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی......لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی......که آشفته مینمایی

گفتم منم غریبی......از شهر آشنایی

 

 

 

:. پاکنویس 20 تیر .:

عین بچگی هام...وقتی امتحانات تموم میشد...با خودم عهد میکردم که لطف و مرحمت رو

 از لحاظ خوش گذرونی از خودم دریغ نکنم....

اولش یه روز کامل می خوابیدم...بعدش یک شبانه روزاز جلو تلویزیون تکون نمیخوردم...

بعدش دیگه گشت و گزار شروع میشد...

این بار هم همین حس و حال بچگی هامو داشتم... جالب بود...باورم شد که  دیگه بزرگ شدم...

چون اونقدر مشغله  داشتم که حتی نتونستم ۵ ساعتو کامل بخوابم...

و حتی نتونستم یه ساعتم پای تلویزیون بشینم....!!!!!

باز خدارو شکر که بچگیِ خوب و شادی داشتیم...

وگرنه الان پر از حسرتهای رنگارنگ بودیم...

اما بیستم زدم رفتم مشهد با آزیتا و آذر و آزاده...

چقدر اون گریه ها ی دم صبحی تو حرم زنده ام کرد...جون داد بهم...

به خودم اومدم...یادم اومد کی ام...چی ام...دنبال چی هستم...از چی فرار میکنم...

فقط این وسط نمیدونم چرا همه ی آدما برام شکل شایان بودن...  

نمیدونم چرا همش دنبالش میگشتم...

شاید اون 3 روز بارها از کنار هم گذشتیم...

شایدم اصلا نیومده بود...!!!

نمیدونم.....

در هر صورت...خوب بود...دعا کردم...واسه همه...

یادمه یه بار قسمم دادی که همیشه دعات کنم...

سر قولم هستم...هنوز .....

آخ اگه بدونی چقدراونجا دلم هواتو کرده بود...

اگه بدونی چقدر دوس داشتم تو هم بودی...

یه چند وقتی هست که ازت چیزی ننوشتم...راستش همش دارم فکر میکنم که چی بنویسم...

 تا بدونی حجم دلتنگیم تو دلم جا نمیشه...

چی بنویسم که بدونی هنوز هم عزیزی...

هنوز هم دوست دارم...و هنوز هم امیدوار به بودنت تو اکنونِ گنگم...

چی بنویسم که بدونی به قدر بغل کردن خدا...بهت احتیاج دارم...

رویاهام چه معصومانه امیدوارند...

دنیا چه رنگ غریبیه بی تو...

ای کاش این تن درب و داغونم رو یه کوچولو از صدات آروم میکرد...

به قول شاعر..."صدایی که لبریز از حسی توٲم با عشق بر خیالم مینشیند آرام..."

دلت واسمون تنگ نمیشه دیگه....... چیکار کنیم....!؟!

 

 

بعدِ این همه حس و حال قشنگ مثل همیشه باید این جمله رو بنویسم که ...

روزگار دیگه خیلی وقته که نمیخواد خوشی منو ببینه...

حکایت جالبی شده...بعد از اون لحظه های فوق العاده با مشهد و دکتر صالحی...

با یوگاکاران جدید(محسن ورضا...!!)وشماره حک شده تو لب تابم و شجریان...

با خانم خردمند ومدیتیشنِ لب رودخونه و ماهیگیری...

با شبنم و باغ عمه و زردالو...

و آخر سر با بیمارستان و مریضی و سرم و تصادف و تنهایی و ترس...

و بی تو بودن...

 

 

پ.ن .: زندگی خوب است...

اگرچه با دل پر خون...

اگرچه در بن بست...

همین که دل به نگاه تو بسته ام زیباست...

تمام وسوسه ی زنده ماندنم این است...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:58 AM توسط ردپا...| |

پ.ن : بابایی روزت مبارک...دوست دارم...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 2:22 PM توسط ردپا...|

جین مشکی...کتون مشکی...

مانتوی مشکی...شال مشکی...

ساعت مشکی...کوله ی مشکی...

دستبند مشکی...ماشین مشکی...

چشا مشکی...موها مشکی...

 

:.   چه ناز شدی تو...؟

 چه باوقار...

 چه با کلاس...

 کجا می ری حالا...؟! 

 

ــ None of ur Business 

 

:.  لوس نشو...میگم با این تیپ مشکیت  کجا می خوای بری...؟!

 

 ــ تو فک کن سر خاک...

 

:.  سر خا ک کی...؟

 

ــ خودم...

 

:.  پس منم ببر...!  

 

ــ  تنها باید برم...

 

:.  چرا...؟

 

ــ  میدونی که بدم میاد...!!

 

:.  از چی....؟

 

ــ  از چرا...!

 

:. خوب چرا...؟

 

ــ  گم شو...

 

:.  جون من بگو کجا میری...؟

 

ــ  همه ی آدما یه چیزی تو زندگیشون به خودشون مربوطه...نیس...؟

  میشه منم بعضی وقتا بعضی چیزا به خودم مربوط شه...؟؟!

 

:.  اصلا به جهنم...برو هرجا که عشقته...اصلا برو بمیر...مهم نیستی برام...

 

ــ  حتما میدونی که واسه منم تو مهم نیستی....!

 

:.  اگه نیستم...چرا هر روز قبل از رفتنت وا میسی...نگام میکنی...بعد میری...؟؟؟!

 

ــ  فقط یه عادته...ترکش میکنم... 

 

:.  نمیتونی.......

 

ــ  حالا میبینی......

.

.

.

.

 

سوئیچ رو که میزنم فرهاد میاد بالا...

میبینم صورتمو تو ایینه...

با لبی بسته میپرسم از خودم...

این غریبه چیه از من چی میخواد...

اون به من یا من به اون خیره شدم...

Stop….open

امروز همه چی باید از یکنواختی دربیاد...

یاد کوک کردن گیتار با Nothing else matterمی افتم...

دلم واسه متالیکا غیژ میره...

So close no matter how far

Couldn’t be much more from the heart

Forever trust in who we are

 

چرا من همیشه چند ساعت بعد...خودمو این جا میبینم...؟؟!

روی این بلندی...که همیشه ی خدا باد میاد...میخوره وسط پیشونیمو رد میشه...

اینجا که هستم...خیالم راحته که یه چند متری از آدمایی که اون پایینن به آسمون نزدیکترم...

هیشکی نیس...فقط منم...

موهامو از تنگی گیره ی مشکی نجات میدم...

شالمو باز میکنم و با دستام از دو طرف میگیرمش تا با باد بازی کنه...

موهام تو هوا میرقصن...سرخوشن انگار...

چه حس بلند و خوبی.........

انوار طلایی آفتابِ داغِ تابستونی میخوره لای موهام...

داغ میشن...عین رگه های آتیش...

متالیکا میره اوج :>:

میرم تو فکر این که اگه فقط یه کوچولو پام بلغزه...

یا نه... به قدر یه دنده خلاص و ترمز دستی خوابوندن....

اونقدر هم بلند هست که یه ضرب تموم شه...!!!

اگه باد به جای پیشونیم...میخورد لای سلول های مرده ی مغزم...

حتما الان تو آتیش بودم...

اون پایین...

قبلش یه پرواز و بعدش داغ داغ...

چه حالی میداد....

 

 

لعنت به من...

که مثه همیشه دست از پا درازتر برمیگردم خونه...

نگاش میکنم...

میگم: نشد برم بمیرم......بازم نشد....

 

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 2:7 AM توسط ردپا...| |

نا امیدم کردی...

مثه همیشه...

میفهمی...؟ نا امید...

.

.

.

نه که نمیفهمی...!

چرا نمی خوای همرنگ همه شی...؟!

هان...؟

چرا لعنتی...؟؟

د ِ حرف بزن...

یه چیزی بگو....

این فرصتو بت میدم....از خودت دفاع کن.....

.

.

.

اون که دیگه وانمود نمیکرد شاهزاده ی قصه هاست....!!

همونی بود که می خواستی...نبود...؟

جا خالی نده ... .خودم دیدم .... از چشات خوندم ....

پس دیگه چه مرگته...؟؟!

.

.

از ژست خداشناسانه ات متنفرم..................

پاک بودنت حالمو به هم میزنه..................

 

بدم میاد ازت........

اینوتو گوشت فرو کن...........

 

بمیر تو تنهایی هات.............

شنیدی لعنتی......................

بمیر................................

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:32 AM توسط ردپا...|

     ۞۞.........منو از یاد نبرید........میدونم ویرانم..........۞۞

۞۞........زجه هامو میشنوید...........؟؟!من همون ایرانم.............. ۞۞

 

 

پ.ن : ایران

 

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:2 PM توسط ردپا...|

۩۩۩ نقش کنید بر کوچه ها با خون خویش  ۩۩۩

 

     ۩۩۩ جان دهم اما نمیرد خاک من  ۩۩۩

 

 

 

 

پ.ن : هرکاری میکنم نمیتونم به خودم بفهمونم اونی که باعث شد دلهای پاک همزادهای سرزمینم

از تپیدن وایسه...یه هم نوعه....یه هم ریشه ست.....!!!!!!!!!!

ندایم ای ندای سرزمینم

صدای جاودان این زمینم

صدای تو شود داد دلیران

ندای تو شود  فریاد  ایران

 

پ.ن : ندا..........تن سردت رو زیر خاک بوسه میزنم و در برابر روح بلندت سر تعظیم فرود میارم...

پ.ن : خدایا هموطنم رو یاری کن و ایران رو سرافراز...

                                                                                         آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 7:56 PM توسط ردپا...| |

کارت پستال

......تقدیم به روان پاک مادرم......

......به او که در سینه دلی دارد......

...... تا برای فرزندانش در تپش باشد......

کارت پستال

 

پ.ن: مامان روزت مبارک

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:19 PM توسط ردپا...|

پیشونیشو چسبونده بود به شیشه ی مترو...

چشمای درشت و مشکی...و پوست صاف و لطیفش جذابیت خاصی بهش بخشیده بود....

تو افکارش غرق بود...اما بالاخره سنگینی نگاهم رو روی صورتش حس کرد...

زل زد تو چشام...و به رسم عادت پوچ هممون...لبخند زد...که فقط طرح یه لبخند بود...

لبخندش رو با یه سوال جواب دادم:خسته ای...آره..؟

در حالی که داشت اون آه عمیق رو از ته دلش میداد بیرون...

 دوباره سرش رو تکیه داد به شیشه و گفت:

خیلی...اونقدر که اگه یه سال هم استراحت بهم بدن بازم خستگیم در نمیره...

 

بینمون رو سکوت بی ربطی گرفت...

.

.

.

یه هو گفتم:اگه من فرشته ی آرزوهات بودم...ازم چی میخواستی...؟!!

بدون اینکه از سوالم تعجب کنه...یا با خودش فکر کنه که چقدر بچه ام...

گفت:آرزو میکردم زود پیر شم...بازنشسته شم...تا شاید این همه گرفتاری و دغدغه

دست از سر من بردارن...!!!!!!

 

 

اگه شبنم باهام بود...دوباره دعوام میکرد بابت سوال های عجیبی که از غریبه ها میپرسم...

اما خوب...همین سوال بچه گانه و عجیب کفاف تکامل همه ی اون چیزی بود

که از نگاه همه ی آدمای اطرافم میخوندم اما یه کوچولو گنگ بود واسم....

(زود به آخر رسیدن)

اون وقت فرهاد سر این که باید حتما به موسوی رای بدم باهام بحث میکرد...

 فقط شعار میداد...مثل همه...<<تو هم باید تو سرنوشت کشورت سهیم باشی>>

 

سهیم بودن تو چی...؟؟؟کدوم کشور...وطن دیگه چیزی ازش نمونده...

مهم نیست که کی برنده است...موسوی...کروبی...احمدی نژاد یا رضایی...همه از یه تبارند...

اما مهم اینه که من هنوز اونقدر واسه ی انگشت اشاره ام ارزش قائلم

که نزارم بازیچه ی یه نتیجه ی از پیش تعیین شده باشه...

 

 

پ.ن: رٲی...دردی از هم وطنم دوا نمی کنه....
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 4:2 PM توسط ردپا...| |

 

:.جا مانده است.:
 :.چیزی جایی.:
:.که هیچ گاه دیگر.:
:.هیچ چیز.:
:.جایش را پر نخواهد کرد.:
:.نه موهای سیاه و.:
:.نه دندانهای سفید.:

.

.

.

پ.ن:حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 12:8 PM توسط ردپا...|

.::. پاک نویس:18 اردیبهشت .::.

 

به خودم قول داده بودم پامو که از خونه ی عمو گذاشتم بیرون...

هیچی نتونه مجبورم کنه که راهمو کج کنم طرف خونه ات....

یه چیزی ته دلم همش غر میزد...تو که نمی بینیش...

اون که دیگه ایران نیست اصلا...

خسته شدم از دست کارات...تمومش کن...

 

انگار خودم بودم که از دست خودم جونم به لبم رسیده بود...

دربرابرش تسلیم شدم و زیر لب گفتم:نمیرم...دیگه نمیرم...

دقیقه هایی بعد نمیدونم چطور سر از اون کوچه درآوردم...

کوچه ای ساکت  با درختهایی سبز و قوی که زل زده بودن به حس بلند من...

انگار ماتشون برده بود از دیدن اون همه احساس که از گوشه ی دلم سرریز شده بود....

سر کوچه که رسیدم...برگشتم تا آخرین وداع رو با پنجره های خونه ات بکنم...

اما افسوس...که از همین الان دنبال یه فرصتم...

 تا دوباره بیام و تو اون کوچه ی بهشتی به یاد تو نفس بکشم... 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 11:18 AM توسط ردپا...| |

شده خیلی وقتا...زندگی...خیلی سخت تر ازحد تصورت بگذره....؟؟

اصلا معلوم نیست این روزا...چیکار میکنم....!!

الیکا میگه دچار مرضی به اسم "تنهایی مطلق" شدم...

میگه دوباره عاشق بشم حالم خوب میشه...

دروغ چرا...بعضی وقتا واقعا به حرفش فکر میکنم...تمرکز میکنم  رو آدما...

دقیق میشم رو نگاهاشون....

بلکه بشه رو یکیشون حساب کرد...

اما نه...همه عین هم اند...

نگاهشون پر از فریبه... همه چی بهشون بر میخوره...

با کوچکترین مسئله ای براشون سو ٕتفاهم پیش میاد...

تو که اون آدم خوبه بودی و همه قبولت داشتن...تو زرد از آب در اومدی...

وای به حال آدم بدا...

نمیدونم چرا اینقدر از آدمای دور و ورم بدم اومده...با این که خودم یکی از اونام...

متنفرم از همه ی اون چیزایی که آرامشم رو میگیره...

یاد حرف علی می افتم که میگفت تو زمینی نیستی... کاش حق با اون بود...

تو خلوتم داد میزنم......خدا..... ای کاش منو زمینی خلق نمیکردی....

خسته ام از هرچی زمینیه....

اون همه هدف...اون همه انگیزه واسه ی ادامه...

اون همه امید واسه ی زندگی...

چی شد...؟

گیج شدم...

کاش خودم لااقل میدونستم چه بلایی داره سرم میاد...!!

این روزا از خونه ای که هیچ کس منتظرم نیست فراری ام....

واسه ی همین خو گرفتم به اون نقطه ی کور دانشگاه و فرار از هر چیزی که متحرکه...

غیر از حشره ها و پرنده ها که خیالم راحته حرف زدن بلد نیستن...

اما این روزا یه اعصاب خورد کن تازه وارد پیدا شده.......

یه آدم ناشناس جدید که مخفیگاه منو یاد گرفته و مدام دور و برم پرسه میزنه....

(شلوار چهارخونه اش منو کشته...)

این روزا تنها کاری که بلدم....دلتنگی و حسرت گذشته هارو خوردنه...

دلم واسه شیطنت هام ضعف میره...

وقتی از کلاس 304 طبقه ی سوم...

رو سر علی و دوستای خنگش گچ پرتاب میکردیم

و صدای خنده هامون حراست رو میکشوند اونجا...

وقتی تو خیابونا با  بچه های دانشگاه مسابقه میدادیم

و جونمون رومیزاشتیم کف دستمون...

وقتی از قصد... 4 نفری چتری میزاشتیم تا خانم آورند گیر بده بهمون

 و اون تیکه کلام باحالشو بشنویم و کلی بخندیم....

دلم واسه  ی خوش گذرونی هامون تنگ شده...خیلی...

واسه ی الکی قهقهه زدن هامون از ته دل...

دلم واسه ی بچه های گروه نوازی پر پر میزنه....

واسه ی استادی که به اندازه ی یه دنیاست واسم...

استادی که عاشقشم....چون متفاوته...شبیه هیچ کس نیست...

به زمان اعتقاد نداره...افکارش مختص خودشه....نابغه ی موسیقیه...

دلم واسه درد دل کردن هاش و تدریسش تو دقیقه ی90

و قول های آبکی برای جلسه ی آینده واسه جبران ...تنگ شده...

 

یکنواختی هم این روزا بد دردیه...

ای کاش میشد کسی بهم بگه کجای این دنیای بی در و پیکر خودمو جا گذاشتم...

من خودمو میخوام...

گم شدن بسمه دیگه...

هرکی من رو از من گرفته...

بیاد پس بده...

این آخرین اخطاره...

و  اِلا .....

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 3:58 AM توسط ردپا...| |

واو چه حالی ام من...........!!!!

عجب دلتنگی زرد و وحشتناکی...!!!

کجایی تو آخه......؟؟؟؟؟

فرانسه و حال و هوای تازه...نرسیده  خوب اسیرت کرده ها....

این روزا انگار حوصله ی یدک کشیدن هیچ اسمی جز اسم تورو ندارم....

و تو برعکس...هر اسمی رو یدک میکشی جز اسم منو...

شاید فقط وقتایی که دختر داییت رو صدا میزنی...

یه لحظه عین برق و باد از ذهنت میگذرم....

باورت نمیشه که همین...بعضی وقتا دلگرمیه شدیدی میشه واسم...

دلخوشم به این که شاید فراموش نشم...(زورکی_مجبوری)...

 آخه با دختر دایی ات هم اسمیم دیگه...

شایدم یه 30 ثانیه ای تو فکرت یه توقفی کنم که:

                                         آخی........طفلک...بمیرم...کاش عاشقم نبود...!!!!

 

 

عجیبه........هنوزم تویی...

که ای کاش نبودی...

ای کاش حافظه نداشتم....

مغز هم زیادیه...

اگه آلزایمر بود که دیگه آخرش میشد...

راحت میشدم از دستت.......

اما چیکار کنم که به طرز احمقانه ای... هنوز هم تویی..................................

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 6:34 PM توسط ردپا...| |

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی روی تو را کاشکی می ديدم

شانه بالا زدنت را -بی قيد -

و تکان دادن دستت که -مهم نيست زياد -

و تکان دادن سر را که -عجيب! عاقبت مرد . افسوس -کاشکی ميديدم ...

 

پ.ن:حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:29 PM توسط ردپا...|

پلان اول :

لبخند بزن...

جلو بیا...

به نشانه ی رفاقت دست بده...

و  عاشق شو....!

پلان آخر :

ردپا...

خاطره...

بشکن...

بمیر...

و اما آسمانی که همیشه بد موقع گریه اش میگیرد... 

(همه ی تئاتر عشق این است...................!!!!!)

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 0:38 AM توسط ردپا...|

یه روزقبل از عید... لای کتاب ِ پری... یه عکس از 18 سالگی خودم پیدا کردم...

با اون بال های سفیدی که گذاشته بودم رو شونه هام و موهایی که داشتن همپای

باد میرقصیدن و اون لبخندی که معلوم بود از ته دله...عین آدمای خیلی خوشبخت بودم...

اصلا خود ِ یه آدم خوشبخت بودم...

ناخودآگاه گفتم:چی بودی چی شدی دختر...!

با خودم گفتم:این بود اون زندگی که همیشه رویاش باهام زندگی میکرد...؟

این بود اون پر انرژی خوشبخت...؟

واقعا سر چی این طوری رو خودم آوار شدم...نمیدونم...!!!!!

یعنی میدونم...ذهنم فقط میره طرف یه چیز...که خودمم میدونم دلیل محکمه پسندی

نیست...

اما دل که شکست...دیگه هیچی حالیش نیست...

فکر کردم یه تعطیلاتِ توپ میتونه حالمو حسابی جا بیاره...

.

.

.

.

.

.

.

رفتم دنبال رویاهای همیشگیم...به خودم قول دادم که تعطیلاتم رو عین یه رویای

 واقعی بسازم...مثل تو خواب...

.

.

.

.

جزیره مثل همیشه شاد و پر انرژی بود و بیدار...مثل قبلاً های من...

حتی تو خاموشی و خواب...

لبخند قشنگ و آغوش بازجزیره  رو از دور که دیدم...جون و تنم تازه شد...

هر روز صبح قبل از این که انوار طلایی خورشیدرو  رو تنم حس کنم... لب دریا بودم...

تک و تنها...

با بادبادک صورتی که درست کرده بودم... درست عین همونی که تو خواب دیدم...

عین یه رویای واقعی...

ساعت 12 شب... رو اون اسکله ی سنگی بودم و به جای تو اون آهنگ رو تو گوش

دریا زمزمه کردم...

دریا اولین عشق مرا بردی...

دنیا دم به دم مرا تو آزردی...

دریا سرنوشتم را به یاد آور...

دنیا سرگذشتم را مکن باور...

 

اون آب انجیر...عطر دیوونه کننده ی اون پاکت نامه...اون حس جدید و نا آشنا...

عیدی 100 تومنی...قایق صورتی...اون کلبه ی چوبی...پیاده رفتن های نصفه شب،

زیر بارون از داریوش تا ارشیا...

اون هوای آفتابی و غافلگیر کننده...و و و همه ی اون لحظه هایی که خاطره شدن

 تو تحریر عیدانه ی امسالم...

دقیقا عین یه خواب بود...عین یه رویای واقعی...که باعث شد به گذشته ی شادم برگردم...

اما..........

حتما تا حالا باید فهمیده باشی که این روزگار خیلی وقته دیگه نمیخواد خوشحالی من

رو ببینه...

.

.

.

وحید بهم یه عیدی نیلی رنگ داد... گفت بالاخره بورسیه گرفتی و رفتی فرانسه...

و ویدا تکمیلش کرد و رو این مسئله تاکید داشت که رفتی پیش دختر دایی مجردت...

همون که هم اسم من بود...!!

داغ شدم...واقعا قادر به توصیف حال و هوای  اون لحظه ام نیستم...

 شاید یه چیزی شبیه نوحه ی مرگ بهار رویاهام...یا یه چیزی شبیه سنگ قبر آرزو...

تلخ بود...حتی تلخ تر از قهوه هایی که با هم سرکشیدیم...

و تلخی  ِ جاده هایی که تو فالت میدیدم و دم نمیزدم....!!!

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:41 PM توسط ردپا...| |

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:27 PM توسط ردپا...|

بوی عیدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

                                                            فرهاد

                                                             روحشان شاد

نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 3:10 PM توسط ردپا...|

این روزا...آخر همه ی حرفامون یه آخرین هم اضافه میکنیم...

آخرین شام 87...آخرین ولوو لوژی 87...

آخرین کافه ی 87... آخرین خنده ی 87...آخرین غصه ی 87...

آخرین...آخرین...

و آخرین 5 شنبه ی87...

امروز آخرین 5 شنبه ی87 ِ ...بر عکس همه ی عید های گذشته...

که انرژی از کاسه ی تنم لبریز بود...

این دم عیدی...دلم گرفته...شدید...

اصلا همه جا دلگیره...خماری تو اتاقم موج میزنه...

یه مشت عروسک بی ریخت...زل زدن به حال مزخرف من...

مامان خونه است...کنارمه...هر روز وهر ساعت...

و این یعنی یه نقطه ی کوچیک ِ روشن...

یعنی این که من یه هفته ست که دست پخت مامان رو میخورم...

یعنی این که تا آخر عید قراره همش دست پخت مامان رو بخورم...

اما خب بدیش اینه که مامان مجبورم کرد خونه رو بتکونیم...

مخصوصٲ اتاقم که این روزا فکر کنم همه نوع مریضی گرفته باشه...

به مامان قول دادم که امشب که آخرین 87 ِ ...

توی اتاقی بخوابم که(به قول مامان) عین یه دست گله...

اما بعید میدونم که امشب هم بدون عذاب وجدان نخوابم...

آخه با این همه ضد حالی که امسال خوردم مگه حالی  هم واسه خونه

 تکونی میمونه...

دلم به تعطیلات عید خوش بود که با لیلا میرم جزیره...یه کم با خودم خلوت میکنم..

بلکه این منه گمشده رو پیدا کنم...

که تا چشم رو هم گذاشتم 5 نفر دیگه هم اضافه شدن...

 و بر عکس من که کلی سگ دو زدم تا بلیط گیرم اومد..

 اونا که مامان و شیدا هم جزٕ شون هستن...

در عرض یه روز هتلشون رو هم رزرو کردن و خلاصه گند زدن به همه ی برنامه هام...

پس در نتیجه همه چی وسط اتاقه...

سالنامه ها...که توی هر کدومشون یه عالمه خاطره نفس میکشه...

فروغ و فریدون و حافظ...

فنجون صورتی محبوبم...

چک نویس های وبلاگ...

آراد جوان با فال قهوه اش...

سی دی های رنگارنگ...ازگرین دی و متالیکا گرفته تا فرهاد و مازیار و نامجو...

نامه های آقای بیژنی...

سوهان های قم...

عیدی های خاله ها و عمه ها و و و .....

مامان میگه امسال دیگه باید از خیلی چیزا دل بکنم و بریزم دور...

وقتی این وضع رو میبینه میگه...

یادش بخیر یه زمانی یکی توی این اتاق زندگی میکرد که به همه چی حساس بود...

حتی به کج وایسادن عروسکاش...

ولوو میشم روی تخت و فکر میکنم به همه ی آخرین های امسال...

خوب معلومه که میای تو ذهنم..اولین نفر...مثل همیشه...

تو فردا 28 سال پیش به دنیا میای......

توی اولین روز بهار که همه چی تجلی تازه شدن و نو شدن و از نو آغاز شدنه...

دلم داد زدن میخواد...دلم یه گوشه نشستن و گریه کردن و غصه خوردن میخواد...

فکر میکردم که همه ی غرورهای دنیا یه جا در تو جمع شده اما میبینم این غروره که

نمیزاره همراه با عید روز تولدت رو مثل همیشه تبریک بگم... و بعد ازت عیدی بخوام

و تو واسم کنار بزاریو تو اولین فرصت بهم اون سکه های ستاره نشون رو هدیه بدی...

ولی خدایی چه روزایی بود...

خوشحالی و خوشبختیمون شمارش نداشت...

و حالا از من و تو دو تا غریبه مونده که سر هیچی عین دشمن ها به هم پشت کردیم...

اون سیب سرخ بد مزه رو یادته...!؟

میدونم که نمیتونی بفهمی که من امسال با چه حالی سیب سرخ رو میزارم سر سفره...

و میدونم که به این فکر نمیکنی که من امسال سر سفره...

از حسرت های جور واجور...سرشار میشم...

وهفت سین امسالم دیگه ستاره نداره...

به هر حال امسال با همه ی شادی ها و غم ها و سختی هاش گذشت...

و جاش رو به یه سال جدید با یه بهارنومیده...که میدونم هر لحظه اش با یاد تو میگذره...

یادمه هر سال دم عیدی ازم میخواستی که قبل تحویل سال برم یه گوشه ی خلوت...

که هیشکی نباشه و اونجا با خودم درد دل کنم..

بابت کارای بد اون سال خودمو سرزنش کنم ...

و یه قول و قرارهایی بزارم بین خودم و خودم واسه ی سالی که تا چند مینه دیگه قرار بود بیاد...

امسال دم عیدی میخوام از ته دل ببخشمت...تو روز تولدت...

آخه لحظه ی آخر ازم خواستی که ببخشمت...

 و من با بی رحمی ازته دل گفتم تا وقتی که زنده ام نمی بخشمت...

اما امسال میخوام یه زندگی جدید شروع کنم...

این بار با خیال بودن تو..با همون تصور قشنگی که همیشه از تو تو ذهنم داشتم...

بدون هیچ کینه و دلخوری...

 

 

فردا تو با زمین به دنیا میای...

                          ...........تولد هردوتون مبارک...........

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 6:24 PM توسط ردپا...| |

سلام آقای عشق اول و آخر عزیز...

مثل همیشه خوبی حالتان آرزوی همیشگی من است....

این روزهای بدون شما بودنم... با یاد شما میگذرد....

سخت است اما خب.....بالاخره میگذرد...

این روزها دلم خیلی برایتان تنگ میشود...و دستهایم بهانه ی شما را میگیرد....

از شما چه پنهان...چند شبی ست که مدام خوابتان را میبینم....

مادرم همیشه میگفت اگر خواب کسی را دیدی که از او بی خبری.....یعنی این که

به تو فکر میکند...

راستی شما هنوز هم به من فکر میکنید.....؟

هنوز هم دلتنگم میشوید....؟

پس چرا دیگر دعوایم نمیکنید به خاطر sms ندادن هایم....؟!

پس چرااز شب بخیر های رٲس ساعتتان(00:00 ) خبری نیست ...؟!

میدانید..دلم با بی مهری هایتان...این روزها خوب کنار نمی آید...

خیلی بی طاقت است....عین بچه ها مدام چیزی را می خواهد که نباید بخواهد...

شما که گناهی ندارید...بی معرفتی از روزگار است...

امان از دست این نامردی ها ...با شما نیستم...با روزگارم...بدجور مرا بی خواب و

خوراک کرده است...

خدا خیرش ندهد...دیروز آنقدر از دستش شاکی بودم که حواسم پرت شد

 و تصادف کردم....

نمیدانید از وقتی که نیستید چه به روزم می آورد...بی کسم گیر آورده دیگر....

بگذریم....بی خیال روزگار...حال خودتان چطور است....؟

هنوز پیش آن استاد فرانسوی دوست داشتنی من میروید...؟

راستی با کلاس مکالمه اتان چه کردید...؟

کار در شرکت چطور پیش میرود...؟

باورم نمیشود که اینقدر از حالتان بی خبرباشم....چقدر دوست دارم بدانم روزهایتان

 را چطور میگذرانید....

چند شب پیش خواب دیدم که محبوب کسی شده اید....

به اسم کوچکش صدایش میزدید...

آن پیراهن دختر کشتان را برایش پوشیده بودید...

چقدر رنگش به شما می آمد...

یادتان هست آن پیراهن را چقدر  دوست داشتم...!!

این فکرها که هیچم قشنگ نیستند...مدتی ست که در اطراف خواب های پریشان  

من پرسه میزنند و برایم زندگی نگذاشته اند...

اما بوی غریبی میدهند....نکند شما در خواب هم آن اشانتیون را میزنید...؟؟!

راستی یه سوال...شما هنوز هم با فلسفه بافی های من عشق میکنید.....؟

همه اش را برای استاد پست کرده ام...عاشق نوشته هایم هستند... مثل همیشه...

هنوز هم نظرشان را برایم ایمیل میکنند....میبینید معرفتشان را...!

و اما شما...نمیدانم شما را چه شده....!!

این روزگار نامرد چه بر سر مهربانی هایتان آورده...که دیگر به گریه هایم پناه نمیدهید....!!

و دل شکسته ام را با نوازش هایتان بند نمیزنید...؟!

حتی دیگر هیچ اتفاقی شما را نگران حالم نمی کند...؟!

چرا اینقدر دور...اینقدر غریبه... شده اید...؟!

همه ی این چراها بی فایده است...میدانم...حقیقت ابلهانه ای ست نبودنتان....

وبرای اثبات حضور شما هیچ نشانه ای نمیبینم....

و اما شما این روزها در آیینه به چهره ی متفاوتی که ایجاد شده لبخند میزنید و

در وجودتان غرور را بیشتر وبهتر پیدا میکنید...

راستی هنوز هم پشت آن پرچین غرورتان پنهانید...؟!!

نمیدانم چرا شناخت شما بعد از این همه سال باز هم کار دشواریست....

نوستالژی عجیبی ست این حقایق تلخ....!!!!!

حوصله اتان از این همه شکایت سر رفت...میدانم...همیشه کم حوصله بودید

و من بی طاقتیتان را زندگی کردم...

سرسبزیتان همه آرزوی من است...

دلتان شاد و لبتان پر ز خنده باد....

        

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 5:12 PM توسط ردپا...| |

حس قشنگیه.....وقتی جرﺃت نمیکنی تو وبلاگت هرچیزی رو بنویسی......

حرفی از گریه کردن های هر شبت بزنی...

 یا از حسرت هایی بگی که هر روز ته دلت رو خالی میکنن...

غصه هایی که هر روز تنگ غروب راه گلوتو میبندن....

یا مشکلاتی که زندگی رو واست سخت میکنن....

یا آدمایی که میشکننت...

یا کسانی که زیر غرورشون له ات میکنن...

خیلی حس قشنگیه که وقتی حرفی از تنهایی هات میزنی...

یه کم بعدِ آپت.... یه عالمه کامنت خصوصی داری....

که یکی میگه میفهممت...

یکی میگه تنها نیستی... منو داری...

یکی میگه کی می خوای دست از این دپرس بازی هات بر داری...

یکی تهدید میکنه که دیگه تمومش کنم این غم و غصه هارو....تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یکی خیلی جدی میاد جلو ...و یه هفته بهم مهلت میده...که ریتم آپ هامو عوض کنم....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 

امروز که داشتم کامنتارو می خوندم...داشتم به این فکر میکردم که واقعاً باید

رو این مسئله تٲمل کنم...

که وقتی برای آدمهایی که حتی نمیدونن کی هستم...چی هستم...کجایی هستم...

مهمم............

پس یعنی این که هنوز زنده ام...

نفس میکشم...

هستم...

دیده میشم...

حس میشم...

و این یعنی احساسی به بزرگیه دنیا......تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

که مدیون دوستایی هستم که تنهام نمیزارن و در کنارم هستن...اگرچه پشت این

جعبه ی جادو...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اما....یه چیزی که هست...

اینه که میخوان خوشحال باشم...بخندم...

تظاهر به آدمی که خیلی خوشبخت و خوشحاله..کار خیلی سختیه...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

وقتی که نیستم...چرا باید تظاهر کنم...

پست های عاشقونه بزارم..که کلمه به کلمه بوی خوشبختی بده...

شکلک آدمای شاد رو در بیارم که چی بشه...!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

(قابل توجه بابابزرگ که تو وبلاگشون ازم گله کردن که چرا دم از تنهایی میزنم...)

جوابش خیلی راحته بابابزرگ...

خب چون تنهام...

همیشه تنهام...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حتی وقتی که تنها نیستم...تنهام...

نهارو تنها میخورم...شام رو تنها میخورم...

یادمه قبلاً اونقدرتنهایی شام و نهار خورده بودم که حسرتم رو با خیال پر میکردم...

می نشستم روی میز...دو تا ظرف و دو تا لیوان و دو تا قاشق چنگال میزاشتم

 و تو تمام طول غذا خوردنم داشتم با یه صندلی خالی گپ میزدم...

راستش خیلی وقتا هم مقصر تنهایی هام خودمم...

هیچ وقت هیچ جا نیستم...

همه ی مهمونی ها و شب نشینی ها و دوره هارو قیچی میکنم و نمیرم...

همیشه و همه جا تیکه کلامم اینه که کلاس دارم...نمی تونم بیام....

کلاسایی که همیشه دو دره میشن...

تو کلاس حوصله بچه هارو ندارم...

واسه ی این که تنها بشم میرم کورترین نقطه ی دانشگاه و فرهاد گوش میدم....

 

 

 

شاید زندگی اونقدر ها هم که همه فکر میکنن جالب نباشه...!!!

به قول اون پسر سیاه پوسته تو فیلم

                                   “Bumblebee flies any way”                                           

  "زندگی شاید یه مریضی کشنده ست...!! " 
نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 0:59 AM توسط ردپا...| |

 

Happy valentine's day

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 5:44 PM توسط ردپا...|

حالم دیگه داره از گوشیم به هم میخوره.....

 

.: سلام...ولنتاینت مبارک.....

فردا پایه ای بریم کاکتوس...؟مهمون من.......

 

 

.: سلام...زود...تند ...سریع...اس ام اس ولنتاینی هرچی داری

بفرست بیاد.... که دارم کم میارم....

 

.: کبریت و گاز و فندک...

گنجشک و غاز و لک لک...

ولنتاینت مبارک....

 

 

.: سلام...هنوزم تنهایی....؟

بیا و این دَم ِ ولنتاینی دست از این  سنگ دلیت بردار....

مثلا اگه با هم باشیم به کجا بر میخوره...؟؟؟؟

 

 

.: سلام...چگونه ای...؟ چیکار میکنی....؟چه خبر.....؟

ببین فردا همه ی بچه ها...یعنی  بدبخت بیچاره هایی که جایی

دعوت نیستن... جمع شدیم می خوایم بریم بی دوست

پسریمون رو به عذا بشینیم...

ماشینو دو در کن بیا...

چون میخوایم یه جایی بریم که به عقل جنم نرسه....

هستی دیگه...؟

 

 

.: مرا به ياد بياور

مرا ز ياد مبر

كه انعكاس صدايم درون شب جاري است....

ولنتاینت مبارک....

 

.: دست هایت را چون خاطره اي سوزان ،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش هاي لب هاي عاشق من بسپار....

" می خوام چند لحظه ی کوتاه صداتو بشنوم...

میشه...؟ "

 

 

 

.: درسته که نشد واست خرس و قلب قرمز بخرم...

اما این smsرو فرستادم تا بدونی که خیلی دوست دارم

ولنتاینت مبارک...

.

.

.

.

نوشتم:  **ولن تاین دروغین همگی مبارک**                                          

                        send to all…..

 

شبنم: تنها...بدبخت...بی کس...

چشم نداری خوشالیه بقیه رو ببینی...؟؟؟؟

.

.

شوخی کرد...اما بیش از اندازه ناراحت شدم.......

فقط به این خاطر که تنهاییمو یادم آورد....

 

زدم بیرون....

خدایا تو این خیابون چه خبره.....؟

چه ترافیکی...!!!

راه برگشت ندارم انگار....

صدای موسیقی ماشینا قاطی شده...

هرکی رو میبینی دستش یه پاکت قرمز با قلبای  صورتیه...

یعنی این آدما واقعاً اینقدر از اومدن روز به این بزرگی  ذوق زده

شدن......؟

آخه امروز که روزه اینا نیست.....

روز عاشقاست....

از نوع واقعیش....

شرط میبندم که حتی یکیشون هم عاشق واقعی نیستن.....

حتی راننده ی این GLX که ژست به شدت غمگینی

پشت فرمون گرفته ...

شبیه عاشقای به شدت دلباخته...

و مدام پک عمیقی به سیگارش میزنه ...که دل آدم

کباب میشه....

اما اگه واقعا عاشقه چرا اینطوری زل زده به من...!!!!!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

از کافی شاپ همیشگی ام دارم مینویسم...

همون جایی نشستم که آخرین بار با داداشم نشسته بودیم...

روز مزخرفیه...اینجا هم دسته کمی از بیرون نداره....

خیلی هاشون زل زدن به من....

انگار فکر میکنن منتظرم....

دختر پسری که روبه روم نشستن...سنشون به بچه

 دبیرستانی ها میخوره....

دختره زود به زود به چشام سر میزنه با نگاهی به شدت

مظلومانه...

انگار دلش به حالم میسوزه....

شایدم خیلی کنجکاوه که بدونه دارم چی مینویسم....

در حالی که همش زیرزیرکی منو نگاه میکنه...به پسره

عروسک هدیه میده..... که مطمئنم پسره دوست داشت

هرچیزی هدیه بگیره...غیر از  اون شاسخین قهوه ای....

خودش هم یه ساعت هدیه میده.....

دختره لبخند ملیحی میزنه و بازم زل میزنه به من...

انگارعمیقا ً  دوست داره بهش حسودیم بشه.....

اما من خندم گرفته...

ولی دلم نمیاد بخندم...

می خوام دختره احساس غرور کنه....

حالت مظلومانه ای به خودم میگیرم و همش به ساعتم نگاه

میکنم...

یعنی این که منتظرم...

بعد با ناراحتی بلند میشم و اونجارو ترک میکنم.....

و دختره با نگاهش بدرقه ام میکنه....

شاید تو دلش واسم دعا کرده که یکی  گیرم بیاد که  دیگه روز

ولن تاین  قالم نزاره....

.

.

.

حواسم به همه چی هست...الا به sms تو که هنوز نیومده....

شاید میترسی اگه sms بدی..ذوق مرگ بشم...

یا از خوشحالی سکته کنم...

آره حتماً به اینجاش فکر میکنی که sms  نمیدی....

آخه تو خیلی نگران حالمی.....

خیلی....

.......!!!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:46 AM توسط ردپا...| |

میانه ی روز ولو میشم وسط اتاقم....

میشینم فکر میکنم...

خیلی فکرا میکنم ... به خیلی چیزا...

مثل همیشه تو ٬ تو اول لیست اونایی هستی که قراره بهشون فکر کنم...

فکر میکنم به بودنت تو اکنونِ گُنگم...

وای خدایا...

هی دارن میگذرن این روزای لعنتی....

چقدر زیاد شده نبودنت....

یعنی واقعاً این من وتوایم که تونستیم....؟؟!!!

یعنی راس راسی الان  ۳ ماه و ۱۴ روزه که.......................................

اصلاً مگه چی میشه من یه امروز رو غصه نخورم...!!!!!

می خوام ازت رد شم...

کنار اسمت یه ضرب در بزنم که آخر همه بیام و بهت فکر کنم...

آخه الان یه کم خوشحالم....

یه شادیِ کوچولو....گوشه ی دلم نشسته و چشم امیدش به منه...

غصه ی تورو میزارم برا بعد...

میخوام یه کم آرزو کنم...

رویا بسازم...

خیال پردازی کنم...

خوش باشم...

فکر کنم این شادی بابت امتحاناتیه که تموم شده و کلاسهایی که

هنوز شروع نشده...

ولی من فعلاً محرومم از پیاده روی توی اون خیابون  بلند و بی درخت

 دانشگاه...

.

.

.

به تعطیلاتم فکر میکنم.......

با یاد سال ۸۸ عشق میکنم........

در دل دعا میکنم که لیلا تصمیمش برای اومدن به جزیره حتمی بشه....

به پس اندازم فکر میکنم.....

در دل لبخند ملیحی میزنم....

به خودم قول داده بودم که این بار خودم جور ولخرجی هامو تو جزیره بکشم...

نه بابای بیچاره...

انگار کم کم دارم به  قولم عمل میکنم...

غمبرک زدن و خونه نشینی های امسال...رقم پسندازم رو هی داره میبره بالا....

تو دلم هورا میکشم......

به خودم میگم مگه تقصیر باباست که من سالی ۱۰ بار هوس جزیره میکنم....!!

مگه تقصیر اونه  که من دونه دونه صدف های ساحلش رو میپرستم...!!

مگه تقصیر باباست که من پر از حس های مرموز میشم وقتی تو حریره

 نفس میکشم....!!

دوباره دعا میکنم که لیلا بیاد...

تا مجبور نشم اردیبهشت ماه...

با خانم خردمندِ محبوبم برم ...

که مجبورم کنه هر روز ساعت ۶ صبح جلوی هتل

با چشمای نیمه باز آماده باشم که با گروه ۱۰۰ نفرش پیاده برم تا ساحل...

و مدیتیشن و...اون خواب عجیب من بعد از هر مدیتیشن...

و اون کلاسهای عجیب تر تو بولینگ مریم ...

وحال و هوای وحشتناک من وبه قول منیژه ارتباط با کائنات...

و اون جمله ی مرموزِ

                                   ".......ام نما شیوایا......."

حرف ساحلِ خلیج که میاد... یاد اون شب...اون پسر اهوازی

تو ساحل می افتم....

با اون صدای اهوراییش...

با اون گیتار رنگ  چوبش...

که میخوند...همه ی غصه هاتو جلو چشات می آورد...

کو یارم...یارم کو...

نازنین نگارم کو...

شمع شام تارم کو...

جلوه ی بهارم کو...

ناز او یک سو ...

غمم یک سو...

کرده مارا عاشقی جادو...

.

.

سرم و بالا میگیرم...

زل میزنم به گیتار سیاه پوش عزیزتر از جانم...

میارمش...

مینشونمش رو پاهام...

از رو عادت اون آهنگ محبوبم رو

میزنم...

میخونم...

پشت دیوار دلم...یه صدای پا میاد...

یه صدای آشنا از تو کوچه ها میاد ...

یه صدای پا میاد....................................................

اون بغض لعنتی  میاد سراغم......

آ.....خ که چقدر از این آهنگ خاطره دارم........

یاد انوش می افتم...

دلم برای انگلیسی حرف زدن دست و پا شکسته اش تنگ شده...

یاد اون نهاری می افتم که تو هتل ٬ با اون بابابزرگ تایلندی خوردم...

با اون طبع ساده و بچه گانه اش...

با اون لبخند دلچسبش که به ندرت میدیدی از رو لباش محو بشه...

یاد ایمیلش می افتم...

وعکس اون نوه ی نازش....

که هنوزم گه گاهی میرم و نگاش میکنم و با لبخند کوچیک و کودکانش لبخند میزنم....

انگار همه ی آدما اون موقها شاد و خوشحال بودن...مثل من...

و حالا بعد تو انگار همه زانوی غم بغل گرفتن...مثل من....

دنیا قبل رفتنت چقدر قشنگ بود........................

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 11:38 PM توسط ردپا...| |

...شاید واژگان بوی سرب دهند...

                                    .. بر پیکر دریده ی احساس....

...ما در سکوت همیشه زخم میخوریم....

                                                      ...همیشه از آغاز...

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 11:46 PM توسط ردپا...|

یه صبح شلوغ پنجشنبه ست...دومین ماه  زمستون خیلی وقته که

سفره اش رو پهن کرده اما من هنوز دلمو تو پاییز جا گذاشتم....

خیلی سخته ... زمستون داره تموم میشه اما هنوز ناوودون دلتنگ خاطراتت خیس از

نم نم بارون پاییزی باشه....

.

.

.

امتحان که تموم شد...روی همون نیمکتی نشستم که روزهای عادی همیشه حسرت

 به دلم میموند که یه بار خالی ببینمش....و از اونجا کل دانشگاه زیر چشمای من نفس بکشه...

تنها بودم...فکر کنم اولین نفری بودم که ورقه اش رو داد...

محوطه ساکت ساکت بود....

یه پسر نسبتا جوونی اومد بیرون از ساختمون و شروع کرد به در آوردن تقلب هاش...

سرش رو بالا گرفت و یه کم نگام کرد و گفت....

درس که نمیخونیم...بلکه با اینا پاس بشه....

من هم که نای حرف زدن نداشتم لبخند تلخی زدم....

بعد در حالی که داشت ازم دور میشد گفت....

تو این سرما نشین مریض میشیا...............!

اصلأ اون لحظه نفهمیدم...

چی گفت....!

چی شد....!

چه مهربون...!!!!

یه 10 مینی گذشت و من همش به اون نیمکت های خالی ای زل زده بودم که 

 انگاری ماتشون برده بود....

انگار هیچ کدوم از بچه ها قصد نداشتن از سر اون امتحان مسخره پاشن...

بی خیالشون شدم وشا لگردنم رو پیچیدم دورصورتم...و اومدم از دانشگاه بیرون...

انگار دوست داشتم یه کم راه برم...

گوشی هارو گذاشتم تو گوشم....

آرش پسر دایی مهدیه  با گیتارش داد میزد که...

 

ای گلم...اینجا نشستم...

تیغ رو من...گرفتم دستم

 

با یادت چشمامو بستم...

کشیدم رو رگ خستم...

 

ای گلم هوا چه سرد شد...

لباسام با خونم تر شد...

.

.

 

به این فکر میکردم که اگه دل و جراٴتش باشه...

دنیا پر از بهانه ست واسه ی این کار احمقانه...

اما حیف که دل و جراٴته نیست...

.

.

طبق معمول همه ی راه رو به تو فکر کردم...

به تو که هیچ وقت احساساتی نبودی و همیشه همه چی رو با عقلت

می سنجیدی...

به خودم فکر کردم...که به طرز مضحکی احساساتی بودم...

و باعث شد به عشقی دل ببندم که از همون اولش هم داد میزد که موندگار نیست...

بازم یاد حرفهای شبنم افتادم که با همه ی بچگیش فهمید که تو

وفاداری سرت نمیشه...

میگفت: دیوونه ولش کن...دنیای شما دوتا  هفت تا آسمون از هم جداست... اون 

 خیلی از تو بزرگتره...یه وقت خر نشی عاشقش بشی...؟؟!

.

.

.

حرفای حمید..... اون روز عصر  که بعد از یه هفته برگشتم خونه...

هنوز یادمه...

 

 

: اصلاً نمیخواستم فضولی کنم...ولی تا نگم دلم راحت نمیشه...

آخه اینا چیه نوشتی  تو...!!!

واقعاً عاشقش شدی....؟؟؟!!!

مگه نگفتی فقط دوستین....!!

مگه نگفتم نزار دلتو بدزده....!!؟

میشناختمت که گفتم بهش عادت نکن...

جون مادرت ول کن این قصه هارو....

چه مرگته آخه...؟؟

می خوام مثل قدیما بشی...

همین الان باید قول بدی این مسخره بازی رو تمومش کنی...

باشه...؟؟

بهم قول میدی....؟

با توام.................؟

من: حالم به هم  میخوره وقتی یکی  تو نوشته هام سرک میکشه...

.

.

.

.

.

.

.

انگار شده بودم عین حکایت حافظ

 حرف حساب حالیم نبود که...

 

کشته ی غمزه ی تو شد حافظ ناشنیده پند...

تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمیکند....

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 12:13 PM توسط ردپا...| |

عصر یک روز جمعه ست و من بازم...هواتو کردم...باز...

باز هم حتی...حتی هوای بی محلی های اواخرت....

و دریغا که تو حتی  نمی فهمی...که بی تفاوت بودن....و سرد بودن....

با کسی که دین و دلش رو به یه دیدن میبازه........یعنی چی....!!

.

.

.

 

اینجا همون جاست...همون اتاق...همون پنجره...

همون فضایی که اولین بار صدای تو، توش موج زد...

همون اتاقی که همیشه شاهد زجه زدن هام بوده...

اون سال...اون روز هم...

پاییز بود ...

بازم پاییز بود...

همیشه پاییزه...

 .

 .

احساس بدی داشتم...

یه احساس زیر پا خالی شدن...

 بچه بودن...

هیچ بودن...

ذهنم پر بود از سؤال های احمقانه که مدام از بابتشون ذهنم  داغ داغ میشد....

که مثلأ الان داری کنار کی نفس میکشی...؟!

باهاش به نتیجه رسیدی یا هنوز سر تفاوت ها و تفاهم هاتون با هم بحث میکنید...؟!

یعنی دستاشم تو دستات گرفتی....؟!

.

.

.

مسخره ست...نه....؟

داشت به چیزی حسودیم میشد که هیچ وقت آرزوش و نداشتم...

حتی بهش فکر نمیکردم...اما...

هر روز کارم شده بود این که پشت همون پنجره با همون پرده ی صورتی ... بشینم و با 

بارونی که محبتش رو یک لحظه هم از زمین دریغ نمیکرد....ببارم....

یادته میگفتی عاشق خوردن یه چای داغ پشت پنجره ای هستی که خیس از نم نم بارونه...؟

به قاب این پنجره خو گرفته ام ...دیگه از پرده های صورتیش متنفرم اما حاضر نیستم

حتی یک لحظه هم با یه رنگ دیگه عوضشون کنم.... به طرزعجیبی بوی تورو میدن...

وقتی به سرخوردن قطره های بارون روی تن شیشه نگاه میکردم....یاد هزار خاطره از

تو می افتادم که حالا دیگه انگار بار سفر رو از دلم بستن...

دستهام هر روز سرد و سردتر میشد...و مغزم  خالی خالی...

انگار همه ی تنم ته کشیده بود...و حرفهام تموم شده بودن...

حماقت و بچگی از سرتا پام میریخت...

نمیتونی حتی تصورش رو هم بکنی که با خودم چیکار کردم...

روحم رو بدجوری سر هیچی عذاب دادم....

.

.

.

رمضون نزدیک بود...

خدا داشت مهمونی میداد...

تا باز هم خیلی ها عین عاکف ها تمام اون بعد افطار هارو گوشه نشین خونه اش بشن....

اما به حرفهاشون که گوش میدادی مطمئن میشدی که دلاشون سیاهه ِ سیاهه...

حالم به هم میخورد از دیدن اون به ظاهر مسلمون های خدا...

اون شب و روزهای مقدس رو خیلی دعا کردم...

اما نه واسه ی برگشتنت...

خدا خودش میدونه که هیچ کدوم از اون دعاها واسه این نبود که با اون به هم بزنی و

برگردی...

فقط دعا میکردم که اون آرامشِِ رفته رو بهم برگردونه...

دعا میکردم که همه ی اون انرژی و شور و هیجان تو تنم موج بزنه و مثل قدیما عمو 

 داد بزنه ...فش فشه اینقدر این ور و اون ور نپر...

اگه تونستی یه گوشه بشینی...جایزه داری...

که الانه دیگه عمو باید یه دنیا جایزه بهم بده چون انگاری تا ابد دیگه گوشه نشین شدم....

.

.

.

.

 آخرای رمضون بود...

اون شب سرد پاییزی که تو برگشتی....

خونه ی مامان بزرگ بودم و کنار همون شمعدونی هایی نشسته بودم که انگار نصفِ

زندگی بودن...

اس ام اس زدی که با من کار مهمی داری....و باید حتما همین امشب باهام

حرف بزنی....!!...یادته...؟

بزار یه چیزی بهت بگم....

اون لحظه خودم بودم که داشتم اس ام اس هاتو جواب میدادم...نه دختر عموم....

راستشو اگه بخوای...من خطم وبه هیشکی نداده بودم....

اینو گفتم که راحت بری به زندگیت برسیو شیطون گولت نزنه که بعضی وقتا دلت

به حالم بسوزه و مسج بدی...

میبینی من چقدر فداکارو از خودگذشته ام...

حال و هوای اون شبت رو یادته...؟؟

گفتی واسه پایان نامت رفتی کرمان و تنهای تنهایی...

یادته گفتی دلتنگی داشت دیوونه ات میکرد...؟!

یه چیزی واسم تعریف کردی که اصلاً خوشحالم نکرد...

گفتی نامزدیت بیشتر از یه ماه طول نکشید...

میگفتی اون خیلی با آرمان ها و آرزوهات فرق داشته...

یادته گفتی خیلی ضربه خوردی...

انگار زندگی ِ تو هم بر عکس اون چیزی که فکر میکردم اصلاً خوب پیش نرفته...

انگار روزگار به تو هم وفا نکرده بود...

اون قدر از  غصه هات گفتی که حتی دلم نیومد بگم...

بهم چی گذشته...

چی کشیدم...

و تو حتی نگفتی که ... من و ببخش که اون طوری رفتم...

ببخش اگه رفیق نیمه راه شدم...

اگه تنها شدی...اگه بد شدم....

و من دیوونه در حالی که داشتم تو حیاط یخ میزدم...

از همون شب رفتم تو این فکر که چطوری کمکت کنم که از شر اون همه غصه راحت شی...

و اون شب و شب های بعدش تو بودی و کنارم نفس میکشیدی...

اما اینبار به ظاهر خیلی عاشق تر از همیشه....

هرشب با مسجت خواب میرفتم....

                          "دوست دارم"

دل ساده ام داشت دیوونه میشد.........

دیوونه شد...

دیونه اش کردی....

 

 

اما باز هم عمر خوشبختی ام کوتاه بود...

و تو شدی عین حرفهای شبنم...

که میگفت مثل ابر بهاری...

 

 لالا لالا... نخواب سرما تو راهه...

همیشه عمر خوشبختی کوتاهه...

 

لالا لالا... نخواب...تلخ جدایی

کمر خم میشه زیر بی وفایی

 

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 6:20 PM توسط ردپا...| |


Design By : Night Skin